میرم مدرسه....جیبام پرِ فندق و پسته
باز هم موی مرا،مادرم شانه زده روی پیراهن من،نقش پروانه زده
مادرم داده به من ،کیف زیبای مرا هست امروز قشنگ،همه چیز و همه جا
پدرم باز مرا،میسپارد به خدا میکشد بر سر من،دست پرمهرش را
روی لبهای همه،خنده مهمان شده است موقع رفتن من به دبستان شده است
سلام سلام صد تا سلام به فرشته های ناز خودم و تمام دوست جونیهامون(13مهر91)
بالاخره موفق شدم یه فرصت پیدا کنم و بیام و خاطره ی شیرین اولین روز مدرسه رفتن ثنا جونی رو بنویسم.
اول که ما خبر نداشتیم که کی جشن کلاس اولیها رو میگیرن.یعنی پیش خودم فکر میکردم که پنجشنبه ست.ولی وقتیکه سه شنبه شب وسایلمون رسیدن و بالاخره اوردیم تو خونه ی جدید عمه نرگس و عمو علی گفتن که پرهام و علی فردا جشن دارن.اون شب تا ساعت 11 وسایلها رو اوردن بالا .و من تا ساعت 3 بیدار بودم و شلوار فرم مدرسه رو که براش بلند بود کوتاه کردم و خوابیدم.صبح از 6 بیدار شدم.از ساعت 7 هر چی شماره مدرسه رو میگرفتم کسی گوشی رو جواب نمیداد،نهایتا بچه ها رو اماده کردیم و رفتیم مدرسه.پسرها رو دیدیم که هر کدوم با یه شاخه گل دارن وارد میشن.بابا پیاده شدن و رفتن داخل و برگشتن و گفتن که دخترا هم داخل هستن.ما هم با خوشحالی پیاده شدیم و بابا رفتن و یه شاخه گل هم برای ثنا خانوم خریدن.خلاصه روز به یاد موندنی شد.من که وقتی داشتن سرود ملی رو میخوندن منقلب شدم و یهو اشکم سرازیر شد.نمیتونم احساسم رو بگم چون واقعا خودمم نمیدونستم که این اشکها به خاطر این بود که باورم نمیشد بچه م به سنی رسیده که دیگه میخاد مدرسه بره یا اینکه اشک دلهره و اضطراب اینکه دیگه داره وارد جامعه میشه و باید خودم رو برای مقابله با هر چیزی اماده کنم یا اینکه شوق اینکه دخترم میخاد باسواد بشه ...



بچه ها رو به نام خوندن و کلاسها مشخص شد و راهنمائیشون کردن تا برن تو کلاس و یه نیم ساعتی با خانوم معلم آشنا بشن.وقتی ثنا اومد بیرون کلی خوشحال بود و برامون تعریف کرد از هم کلاسیها و خانوم معلم.بعد هم رفتیم خرید و برگشتیم خونه.
خدا رو شکر ازخونه ی جدید و همسایه های بامحبتمون هم راضی هستیم ولی هنوز یه سری از کارهام مونده .راستی یادم رفت بگم که ما 16شهریور رفتیم عروسی دختر خاله مرضیه و کلی بهمون خوش گذشت.البته بابا رضا نیومد و مجبور شدیم با اتوبوس بریم و برگردیم.اولین مسافرت ثمین کوچولو با اتوبوس که خدا رو شکر خیلی اذیت نکرد.26شهریور همراه خاله محبوبه و زن عمو و دختر خاله ندا برگشتیم شیراز و روز 27 بابا اومد.مادر جون مهری هم جمعه ی گذشته اومدن.این روزا سرم خیلی شلوغه و وقت اضافه ندارم.انشااله وقتی کارهام کمتر شد میام و به همه ی دوستان سر میزنم.دلم برای همه تون تنگولیده!



میرم مدرسه....جیبام پرِ فندق و پسته
