ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

میرم مدرسه....جیبام پرِ فندق و پسته

1391/7/17 2:32
نویسنده : مامانی
1,125 بازدید
اشتراک گذاری

باز هم موی مرا،مادرم شانه زده روی پیراهن من،نقش پروانه زده

مادرم داده به من ،کیف زیبای مرا هست امروز قشنگ،همه چیز و همه جا

پدرم باز مرا،میسپارد به خدا میکشد بر سر من،دست پرمهرش را

روی لبهای همه،خنده مهمان شده است موقع رفتن من به دبستان شده است

سلام سلام صد تا سلام به فرشته های ناز خودم و تمام دوست جونیهامون(13مهر91)

بالاخره موفق شدم یه فرصت پیدا کنم و بیام و خاطره ی شیرین اولین روز مدرسه رفتن ثنا جونی رو بنویسم.

اول که ما خبر نداشتیم که کی جشن کلاس اولیها رو میگیرن.یعنی پیش خودم فکر میکردم که پنجشنبه ست.ولی وقتیکه سه شنبه شب وسایلمون رسیدن و بالاخره اوردیم تو خونه ی جدید عمه نرگس و عمو علی گفتن که پرهام و علی فردا جشن دارن.اون شب تا ساعت 11 وسایلها رو اوردن بالا .و من تا ساعت 3 بیدار بودم و شلوار فرم مدرسه رو که براش بلند بود کوتاه کردم و خوابیدم.صبح از 6 بیدار شدم.از ساعت 7 هر چی شماره مدرسه رو میگرفتم کسی گوشی رو جواب نمیداد،نهایتا بچه ها رو اماده کردیم و رفتیم مدرسه.پسرها رو دیدیم که هر کدوم با یه شاخه گل دارن وارد میشن.بابا پیاده شدن و رفتن داخل و برگشتن و گفتن که دخترا هم داخل هستن.ما هم با خوشحالی پیاده شدیم و بابا رفتن و یه شاخه گل هم برای ثنا خانوم خریدن.خلاصه روز به یاد موندنی شد.من که وقتی داشتن سرود ملی رو میخوندن منقلب شدم و یهو اشکم سرازیر شد.نمیتونم احساسم رو بگم چون واقعا خودمم نمیدونستم که این اشکها به خاطر این بود که باورم نمیشد بچه م به سنی رسیده که دیگه میخاد مدرسه بره یا اینکه اشک دلهره و اضطراب اینکه دیگه داره وارد جامعه میشه و باید خودم رو برای مقابله با هر چیزی اماده کنم یا اینکه شوق اینکه دخترم میخاد باسواد بشه ...

بچه ها رو به نام خوندن و کلاسها مشخص شد و راهنمائیشون کردن تا برن تو کلاس و یه نیم ساعتی با خانوم معلم آشنا بشن.وقتی ثنا اومد بیرون کلی خوشحال بود و برامون تعریف کرد از هم کلاسیها و خانوم معلم.بعد هم رفتیم خرید و برگشتیم خونه.

خدا رو شکر ازخونه ی جدید و همسایه های بامحبتمون هم راضی هستیم ولی هنوز یه سری از کارهام مونده .راستی یادم رفت بگم که ما 16شهریور رفتیم عروسی دختر خاله مرضیه و کلی بهمون خوش گذشت.البته بابا رضا نیومد و مجبور شدیم با اتوبوس بریم و برگردیم.اولین مسافرت ثمین کوچولو با اتوبوس که خدا رو شکر خیلی اذیت نکرد.26شهریور همراه خاله محبوبه و زن عمو و دختر خاله ندا برگشتیم شیراز و روز 27 بابا اومد.مادر جون مهری هم جمعه ی گذشته اومدن.این روزا سرم خیلی شلوغه و وقت اضافه ندارم.انشااله وقتی کارهام کمتر شد میام و به همه ی دوستان سر میزنم.دلم برای همه تون تنگولیده!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

نظرات (8)

مامان رومینا
13 مهر 91 19:37
به به ثنا خانم تو لباس فرم مدرسه ش.ماشالا.
مبارکه خاله جون ایشالا کهروزی عکسفارغ التحصیلی دانشگاه توبا لباس مخصوصش اینجا ببینیمبرات آرزومی موفقیت میکنم.مامانش زودی بیا از شیراز و خونه جدید بگو.بی خداحافظی هم که بوشهرو ترک کردی


سلام عزیزم.رومینا جون خوبه.ببخشید که بی خداحافظی رفتم.آخه رفتنمون یهویی شد.
انشااله که مدرسه رفتن رومینا جون رو ببینی
مامان اسرا و اسما
14 مهر 91 7:20
سلام ، خوبید؟
ثناجون سال تحصیلی جدید رو بهت تبریک می گم.موفق باشی خاله جون


سلام خانومی.
ممنونم
انشااله که سال تحصیلی جدید برای شما هم پر از موفقیت باشه
عمه نرگس
14 مهر 91 12:47
عزیز عمه وردت به دنیای قشنگ یاد گیری مبارک. امیدوارم هرروزت پربار و شیرین باشه.
کلاس اولی من





میسی عمه جونم
مامان فاطمه
14 مهر 91 14:41
سلام ، خوبید ؟ خوش میگذره.
آی قربون این دخترای خوشگل برم من. ثنا جون تبریک می گم .
عکسای خوشگلی گرفتی عزیزم.
موفق باشی.گل قشنگم.


ممنونم خانومی.انشااله به فاطمه جون ببینی
مامان اميرحسين
15 مهر 91 11:57
ثنا خانوم ورودت رو به كلاس اول تبريك ميگم راست ميگيا كلاس اول رفتن بچه ها اشك آدم رو در مياره حس اينكه دارن بزرگ ميشن بزرگ و هي بزرگتر تا وقتي ميبيني ميخوان ازدواج كنن و ازت جدا شن


مرسی خاله جون
مامان تارا
18 مهر 91 0:05
به به مبارکه ثنا جونم دخملی لباست خیلی بهت میاد امیدوارم همیشه موفق باشی


میسی خاله جون
مامان عليا
19 مهر 91 1:37
تبريك ميگم مدرسه رفتن دخملي
زندایی
28 مهر 91 23:08
سلام ,مبارکه عزیزم ایشالا موفق بشی ,من و دایی عکساتون رو با هم دیدیم کلی ذوق کردیم